غزل 391 | چند پرسم خبر وصل و نیابم اثری؟
چند پرسم خبر وصل و نیابم اثری؟
مگر این بخت به خوابست و ندارد خبری؟
چند از دیده به رویت نگرم پیش رقیب؟
گوشهای خواهم و از روی فراغت نظری
دیگران مانع انساند، خوش آن خلوت وصل
که همین ما و تو باشیم و نباشد دگری
میوه عیش نخوردیم ز نخل قد تو
این چه عمریست که از عمر نخوردیم بری؟
سحر از زلف تو بویی به من آورد نسیم
چه فرح بخش نسیمی، چه مبارک سحری!
کوه پر سیم شد از ابر، بیا، تا بکشیم
ساغر لعل ز سر پنجه زرین کمری
تلخ شد کام هلالی، به تمنای لبت
تا به کی زهر توان خورد، به یاد شکری؟
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.