هلالی جغتایی

غزل 400 | بس که جانها همه شد صرف تو جانان کسی

بس که جانها همه شد صرف تو جانان کسی

جان اگر نیست و گر هست تویی جان کسی

بر سر بنده ستمهای تو از حد بگذشت

شرمسارم ز کرمهای تو سلطان کسی

چاک شد جیب من، ای هجر، ز دست ستمت

نرسد دست تو، یارب، بگریبان کسی

حال شبهای مرا بی خبری کی داند؟

که شبی روز نکردست بهجران کسی

گر جدا ماندم از آن ماه ملامت مکنید

چه کنم؟ چرخ فلک نیست بفرمان کسی

هوسم هست که: دامان تو گیرم، لیکن

بی کسان را نرسد دست بدامان کسی

از فغانهای هلالی خبری نیست ترا

وه! که هرگز نکنی گوش بافغان کسی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.