همام تبریزی

غزل 168 | ای سواد زلف تو سودای من

ای سواد زلف تو سودای من

روی تو خورشید مهرافزای من

دل میان زلفت و من ره‌نشین

فرق بین از جای او تا جای من

فتنه همسایگان شب تا سحر

در میان کوی تو غوغای من

از وصالت گر چه محرومم خوش است

با خیالت عشق‌بازی‌های من

دل به پیری هم جوانی می‌کند

وه ز دست این دل برنای من

لایق حسن جهانگیر تو نیست

جز سخن‌های جهان‌پیمای من

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.