همام تبریزی

غزل 176 | می‌آمد و خلق شهر در پی

می‌آمد و خلق شهر در پی

وز شرم روان ز عارضش خوی

دزدیده به سوی من نظر کرد

کز دوست مباش بی‌خبر هی

در حال و ان یکاد برخواند

هر کس که نظر فکند بر وی

خوبان جهان کمر ببستند

در خدمت سرو دوست چون نی

زاهد چو لبش بدید می‌گفت

من توبه نمی‌کنم از این می

هر جا که فتاد عکس رویش

گلزار همی شکفت در پی

می‌رفت و همام در پی او

فریادکنان که هجر تا کی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.