یغمای جندقی

غزل 41 | به بزم یار همدم گرچه جان است

به بزم یار همدم گرچه جان است

حضور غیر بر عاشق گران است

هلاکم کرد و از هجرم بر آسود

که می گوید اجل نامهربان است

جرس امشب ننالد چون شب دوش

همانا لیلی اندر کاروان است

نماند بلبلان را ذوق فریاد

در آن گلشن که گلچین باغبان است

به گردون زان نمی نالم که ما را

شکایت هر چه هست از آسمان است

چنان مشغول صیادم که گوئی

مرا گلشن قفس دام آشیان است

نسیم رحمت آید بر مشامم

مگر این راه بر دیر مغان است

لبش گر نیست آب زندگانی

چرا پس در سواد خط نهان است

ندانم آن که می گوید سخن کیست

همی دانم که یغما ترجمان است

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.