یوسف خوسفی

غزل 7 | خواستم کنم صبر و شکیبیایی را

خواستم کنم صبر و شکیبیایی را

رهم از خلق و گیرم گوشۀ تنهایی را

این غلط بود که دل پیش تو و در سر عشق

دل بر تو چه تحمّل سر سودایی را

دود آهم به ثریا رود هر دم ز آن حسن

حیف باشد که بپوشی رخ زیبایی را

هجر تو با من مسکین نه چنان کرده اثر

که بدوزم ز رها دیدۀ بینایی را

خواب در چشم من از عشق تو ناید هر شب

دود آهم بگرفته است مه و ماهی را

گر تو هرگز نکنی یاد من سوخته دل

من محقم که کنم یاد تو هرجایی را

قدمی رنجه نما پای بنه بر چشمم

که بود حیف که بر خاک نهی پایی را

سرو در باغ چو ابروی تو گردیده کمان

تا برافراخته ای ان قد رعنایی را

یوسف از هجر تو فریاد رساند به فلک

خوش بود گر که بر آریش تمنایی را

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.