یوسف خوسفی

غزل 14 | بیار ساقی از آن می که تر نمایم لب

بیار ساقی از آن می که تر نمایم لب

شوم چو مست روم سوی میکده به ادب

به پیر میکده خدمت کنم ز جان و زدل

شوم مقیم در آن شه شریف نسب

شدند مست حریفان بیار ساقی می

بگیر خرقه و جامی بده ز آب عنب

ز زهد سخت دلم گرفته بیا مطرب

نواز چنگ و بخوان این غزل ز روی طرب

تو را چه سود از این علم زهدا می نوش

اگر تو راست تمنای علم و کشف حجب

هر آن که مست شد از جام عشق عالم سوز

کجا خورد غم مال و منال و جاه و حسب

برو تو یوسف از این پس به گوشه ای بنشین

بنوش می و مکش از جهان و اهل تعب

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.