یوسف خوسفی

غزل 19 | آن چنان مستم که از چشمم برون آید شراب

آن چنان مستم که از چشمم برون آید شراب

میگساران جمله خوابیدند و من در تب و تاب

هر که را از دور بینم یار خود پندارمش

تشنه ام از حد برون خود آب پندارم سراب

تا ز چشمم در حجابی آتش اندر جان مراست

خوش بود کز روی هم چون ماه برداری حجاب

من نه آن رندم که از چرخ و فلک منت کشم

گر کشم آهی ز دل عالم کنم یکسر خراب

لیک از عشق تو رنگم زرد شد مانند کاه

یک نظر کن بر من مسکین که گردم زر ناب

دوش رندی دعوت میخانه کردم یوسفا

گفت این سجادۀ آلوده شوی از آب ناب

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.