امیر شاهی

غزل 88 | سوی باغ آن سروبالا می‌رود

سوی باغ آن سروبالا می‌رود

باز کار فتنه بالا می‌رود

جان من، هرگه که جایی می‌روی

عاشقان را دل به صد جا می‌رود

چون دلم خون می‌کنی بشتاب از آنک

روزگار از پهلوی ما می‌رود

هست گلگون سرشکم گرم رو

در پِیَت میرانمش تا می‌رود

گفتمش جان داد شاهی بی‌تو، گفت:

بحث در خضر و مسیحا می‌رود

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.