امیر شاهی

غزل 122 | من ار پیش یار آبرویی ندارم

من ار پیش یار آبرویی ندارم

ز خاک درش ره به سویی ندارم

به زندان دوری بسازم ضروری

چو از گلشن وصل بویی ندارم

ببخشای اگر پیش راهت نهم روی

که جای دگر راه و رویی ندارم

ز خار غمم خسته چون بلبل دی

از آن با گلی گفتگویی ندارم

مگو عاقبت خون شاهی بریزم

که من خود جز این آرزویی ندارم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.