امیر معزی

غزل 42 | بربود روزگار تو را از کنار من

بربود روزگار تو را از کنار من

وز تن ببرد داغ فراقت قرار من

جفت دگر کسی و غمان تو جفت من

یار دگر کسی و فراق تو یار من

تو شادمانه جای دگر بر مراد خویش

وینجا به جان رسیده زعشق تو کار من

تا از کنار من تو کرانه گرفته‌ای

بی‌خون دل نبود زمانی کنار من

هر جایگاه که روزی با تو نشسته‌ام

آن جایگه شدست‌ کنون غمگسار من

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.