امیرخسرو دهلوی

غزل 707 | رویت از غالبه خط بر رخ گلفام کشید

رویت از غالبه خط بر رخ گلفام کشید

ماه نو طره مشکین تو در دام کشید

با سر زلف همی خواست کند گستاخی

مشک را نافه چنان کشت که در کام کشید

روز بازار چمن را به بهایی نستاند

لاله از خاک تو، گر چه درمی وام کشید

صبح روی تو بدینسان که برآمد امروز

تو مبر ظن که چو من سوخته تا شام کشید

با وصال تو به یک لحظه فراموش کند

هر که جور فلک و محنت ایام کشید

دل به کامی برسد از تو هم آخر روزی

غصه کار خود از عالم خودکام کشید

نام عشق است بلای دل و آخر به جهان

سر پس نام برون خسرو بدنام کشید

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.