امیرخسرو دهلوی

غزل 842 | لعل شکروشت که به جلاب شسته اند

لعل شکروشت که به جلاب شسته اند

گویی پیاله را به می ناب شسته اند

در چشم ما ز خون جگر خواب بسته شد

زان رو که وقت خاستن از خواب شسته اند

هر گه که خوی همی کند آن عارض چو ماه

خورشید گوییا که به هفت آب شسته اند

بشکسته اند توبه به عهد تو آن کسان

کز آب دیده منبر و محراب شسته اند

دست از تو می نشویم و از غم تمام خلق

دست از من شکسته بی تاب شسته اند

از تشنگی بسوختم، ای دیده، شربتی

آخر از آن دو لب که به جلاب شسته اند

خسرو، کسان که غمزه زنان را دهند پند

از خون میش دشنه قصاب شسته اند

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.