امیرخسرو دهلوی

غزل 849 | دل جز ترا به سینه درون جایگه نداد

دل جز ترا به سینه درون جایگه نداد

وین مملکت زمانه به خورشید و مه نداد

آبش مباد ریخته، هر چند زان زنخ

صد تشنه را بکشت که آبی ز چه نداد

صوفی که خاک نیست سرش در ره بتان

گفتش به سر زنید که پیرش کله نداد

دیدن به خواب هست گنه، لیک دوزخی ست

آن کس که در جمال تو داد گنه نداد

شرمنده از هلاکت خسرو مشو، چه شد

یک جانت بیش داد، سه و چار و ده نداد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.