امیرخسرو دهلوی

غزل 1450 | توانم از همه خوبان نظر بگردانم

توانم از همه خوبان نظر بگردانم

مجال نیست کزان خوش پسر بگردانم

خوش آن زمان که به بویش نهفته می نگرم

چو سوی من نگرد، پس نظر بگردانم

مرا به بند مؤذن زبون کند هر روز

چنانکه آب در این چشم تر بگردانم

چنان ز دست تو مسکین شدم که خوبان را

اگر به راه ببینم، گذر بگردانم

کمر چه بندی، بگذار تا به گرد میانت

دو دست خویش به جای کمر بگردانم

توانم این که مگس از شکر برانم، لیک

ز دل مگس به چسان از شکر بگردانم

ز رشک سوخته شد، خسرو، ار بود دستم

ز زلف تو ره باد سحر بگردانم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.