امیرخسرو دهلوی

غزل 1865 | تا فراقت تاخت بر من بارگی

تا فراقت تاخت بر من بارگی

ساختم با محنت و آوارگی

دل ز ما بردی، زهی جان پروری

خون ما خوردی، خهی غمخوارگی

چار و ناچارت چو ما فرمان بریم

چاره ما ساز در بیچارگی

چون عنان صبر بردی از کفم

یک زمان در کش عنان بارگی

وارهان یکدم از این بیداد و غم

زانکه شد بیداد غم یکبارگی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.