امیرعلیشیر نوایی

غزل 160 | چه عجب گر خوی آن چهره دل ما ببرد

چه عجب گر خوی آن چهره دل ما ببرد

کوه را سیل چنین گر رسد از جا ببرد

به تماشای چمن رفتن آن سرو خوش است

نیست این خوش که رقیبش به تماشا ببرد

دل مجنون شده چون صید غزال لیلست

سود نبود عربش گرچه ز صحرا ببرد

دل که بی عاشقی افسرده نماید ای کاش

که سمومیش درین دشت به یغما ببرد

اندر آن کوی مگو نام تو شیدا چون شد

پیش او کیست که نام من شیدا ببرد

یار مهمان و مرا ضعف که آیا بی می

طرف میکده تسبیح و مصلا ببرد

فانیا گشته ز دیرش مگر آرند برون

دل آن را که می و ساقی ترسا ببرد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.