اوحدالدین کرمانی

شعر 37 | دردی است در این دلم که درمانش نیست

دردی است در این دلم که درمانش نیست

زاین درد نمرد دل مگر جانش نیست

یا رب تو به فضل خویش جایی برسان

سررشتهٔ این غصّه که پایانش نیست

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.