اوحدالدین کرمانی

شعر 1 | هنگام بهار آمد و من بی رخ یار

هنگام بهار آمد و من بی رخ یار

رخساره به خون دیدگان کرده نگار

چون چشم و رخ و لبش به پیشم نبود

مَه نرگس و مه لاله و مه گل مه بهار

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.