اوحدی مراغه‌ای

غزل 675 | دل من خستهٔ یاریست بی‌تو

دل من خستهٔ یاریست بی‌تو

تنم در قید بیماریست بی‌تو

مرا گوییکه: بی‌من جان همی ده

کرا خود غیر ازین کاریست بی‌تو؟

ترا در سر دلازاریست بی‌من

مرا با خود دلازاریست بی‌تو

تو فخری میکنی بر من، چه حاجت؟

مرا از خویش خود عاریست بی‌تو

دلی را شاد پنداری تو، زنهار!

مپندار این که پنداریست بی‌تو

فضای هفت کشور بر دو چشمم

ز غم چون چاره دیواریست بی‌تو

هر آن گل کز گلستانی بر آید

به چشم اوحدی خاریست بی‌تو

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.