اوحدی مراغه‌ای

شعر 6 | شنیدم کز هوسناکان جوانی

شنیدم کز هوسناکان جوانی

به ناگه فتنه شد بر دلستانی

رخش زرد و تنش باریک میشد

جهان بر چشم او تاریک میشد

شبی بیدار بود، از عشق نالان

پریشان گشته چون آشفته حالان

دلش را آتش سودا برآشفت

چو آتش تیزتر شد باد را گفت:

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.