اهلی شیرازی

غزل 347 | تن عاشق همای لامکان است

تن عاشق همای لامکان است

تو پنداری ک مشتی استخوان است

از آن هر موی ما ماری است بر تن

که با هر موی ما گنجی نهان است

بهار عمر دریاب از صبوحی

که تا خورشید سربرزد خزان است

در آتش گر بود پروانه با شمع

بر او آتش بهشت جاودان است

بصورت از ملک بگذشت اهلی

بمعنی خود سگ این آستان است

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.