غزل 351 | جان من در دوستی نامهربان میبینمت
جان من در دوستی نامهربان میبینمت
آنچه بودی پیش ازین اکنون نه آن میبینمت
با من دلخسته تا درسر چه داری از جفا
کاینچنین ای شوخ با خود سرگران میبینمت
گرچه ای مقصود دل گویی که در یاری ترا
این چنین یارم ولی کم آنچنان میبینمت
جور خلقی میکشم تا پا به کویت مینهم
جان به لب میآیدم تا یک زمان میبینمت
گرچه از جور تو جانم شد چو اهلی ناتوان
همچنان آرام جان ناتوان میبینمت
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.