اهلی شیرازی

غزل 553 | عیسی گذاشت دنیا، قارون اسیر او شد

عیسی گذاشت دنیا، قارون اسیر او شد

آن بر فلک برآمد این در زمین فرو شد

آب حیات وصلت تا روزی که گردد؟

نقد حیات ما را باری به جستجو شد

باصولجان عشقت مارا چه چاره باشد

جایی که چرخ گردون سرگشته همچو گو شد

چون خاک میشود تن خوش وقت آنکه دایم

در کوی می فروشان خاک مس سبو شد

ساقی ز درد دوشین جز درد سر چه گویی

می ده که عمر اهلی ضایع به گفتگو شد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.