غزل 897 | هر کو بهشت وصل او امروز باشد حاصلش
هر کو بهشت وصل او امروز باشد حاصلش
فردا به دوزخ گر رود دردی نباشد در دلش
رویش چو گل افروخته نازش جهانی سوخته
حسنی چنان نازی چنین چون دل نگردد مایلش
مایل به داغ بندگی هر کس نگشت از عشق او
داغ قبول عشق هم بختی بباید مقبلش
مشکل اگر شمع فلک هرگز در آرد در نظر
هر کس که ماهی اینچنین گاهی بود در منزلش
مجنون چو نتواند شدن با محمل لیلی قرین
باری بهل ای ساربان کز دور بیند محملش
اهلی به گرداب غمش بحر کرم جوشد مگر
کاین کشتی امید من افتد گذر بر ساحلش
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.