اهلی شیرازی

غزل 960 | داند دل تو راز من وزان تو من هم

داند دل تو راز من وزان تو من هم

چون آینه صاف است چه حاجت بسخن هم

عیب من مجنون مکن ار جامه زدم چاک

با جامه چکارست مرا بلکه کفن هم

از ما مرم ای آهوی مشکین که گذشتیم

از خلق جهان بهر تو و قید وطن هم

گر دست دعایی ز سر صدق بر آریم

شاید که توان دست تو بوسید و دهن هم

اهلی مشکن عهد و وفا گرچه که آنشوخ

از عهد فراغش بود از عهد شکن هم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.