اهلی شیرازی

غزل 971 | چون سایه گذر زان مه رخساره نداریم

چون سایه گذر زان مه رخساره نداریم

و ز سوختگی طاقت نظاره نداریم

چون ما دل صد پاره ز مهر تو که دارد؟

اینست که طالع ز تو یکباره نداریم

عیش دو جهان سهل بود بر دل ما لیک

با حسرت شیرین دهنان چاره نداریم

حال دل گمگشته ما شهره شهرست

ما خود خبری از دل آواره نداریم

هرچند که سرگشته ز هجریم چو اهلی

خوشباش که رشک مه و سیاره نداریم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.