اهلی شیرازی

غزل 987 | دی در رهش چو دیدم بس شرمناک گشتم

دی در رهش چو دیدم بس شرمناک گشتم

او سرخ شد ز غیرت من خود هلاک گشتم

از عشق من گر آن مه افسانه شد چو یوسف

او جامه چاک آمد من سینه چاک گشتم

پیرانه سر نکردم شرم از سفید مویی

وز بهر نوجوانی در خون و خاک گشتم

از بیم سر بکویش آسان نبود گشتن

چون ترک سر گرفتم بی ترس و باک گشتم

گر بود پیش ازینم آلیشی ز هستی

عشقم بسوخت اهلی چندانکه پاک گشتم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.