اهلی شیرازی

غزل 992 | هر چند که خود دل ببلای تو سپردم

هر چند که خود دل ببلای تو سپردم

رحمی بکن ای ظالم بد مهر که مردم

سیل ستمت عاقبت از جای مرا برد

هر چند که در کوی وفا پای فشردم

مسکین من سر گشته که در وادی امید

هرگز به مراد دل خود راه نبردم

با من سخن از هیچ مگویید و مپرسید

کز صفحه خاطر همه حرفی بستردم

شاید که چو اهلی بچکد خون ز حدیثم

زینگونه که خون جگر از دست تو خوردم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.