اهلی شیرازی

غزل 1004 | دل با تو بگفتار و زبان با دگرانم

دل با تو بگفتار و زبان با دگرانم

در دیده تو منظور و بمردم نگرانم

دور از توتنم خسته و دل ریش و جگر چاک

مردن به ازین عمر که من میگذرانم

از هجر تو چون رعد که با ابر بهاریست

فریاد زنان گریه کنان جامه درانم

از شوق سفال سگ کوی تو همه عمر

در کوی وفا خاک ره کوزه گرانم

بر گیسوی حورم تنوان بست بز نجیر

زینگونه که من بسته زلف پسرانم

ای پیک صبا سینه چو چاکست در آخوش

با دل خبری گو که من از ببخبرانم

اهلی نظرم بر قد آن سرو بلندست

هر چند فقیرم نه ز کوته نظرانم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.