اهلی شیرازی

غزل 1018 | سوختم چندانکه سر زد شعله از پیراهنم

سوختم چندانکه سر زد شعله از پیراهنم

آتش من بین مدار ایدوست دست از دامنم

بنده دلجویی مهر توام کز من ز عشق

گرچه میرنجد نمیخواهد کزو دل برکنم

بد گمان با من مشو کز دفع تهمت پیش غیر

با حریفان دگر لاف محبت میزنم

با وجود عشق پنهان گه گهی بی اختیار

میکشم آهی و خلقی در گمان می افکنم

اهلی از داغ بتان چون کافرم آتش پرست

اینقدر باشد که او در دیر و من در گلخنم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.