اهلی شیرازی

غزل 1050 | ندارم چاره یی جانا که با لعلت در آمیزم

ندارم چاره یی جانا که با لعلت در آمیزم

مگر آن کز سر جان چون خط سبز تو برخیزم

پی نظاره تا باری سر از روزن برون آری

چه در پایت کشم گر هم بدامانت در آویزم

از آن تنگ شکر لعلت نبخشد ذره یی هرگز

اگر خون جگر گریم وگر صد آب رو ریزم

به نومیدی خود سازم نگیرم دامنت درمی

...یزم

از آن نا آشنا آمد مراهم وقت آن اهلی

که صحرا گیرم و مجنون صفت از خلق بگریزم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.