اهلی شیرازی

غزل 1067 | روزه بگذشت و هوای می بیغش دارم

روزه بگذشت و هوای می بیغش دارم

از مه عید و شفق نعل در آتش دارم

هرکه بینی خوشی خود طلبد جز من زار

که بدین ناخوشی خویش عجب خوش دارم

خورده ام تیر تو چون آهو از آن بار دگر

از پی تیر دگر چشم به ترکش دارم

مکن ایدوست قیاس طرب از رنگ رخم

که بصد خون جگر چهره منقش دارم

جان جفا چند کشد کز تو بجان رحمت نیست

شرم باری من ازین جان بلاکش دارم

در چنین قحط کرم شاکرم از پیر مغان

که اگر هیچ ندارم می بیغش دارم

گفت اهلی چو طبیب تو منم دل خوشدار

من نه آنم که دل خسته مشوش دارم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.