اهلی شیرازی

غزل 1208 | هرچند که دیدم همه جور و ستم از تو

هرچند که دیدم همه جور و ستم از تو

بازآ که گناه از من و لطف و کرم از تو

پیش آ قدمی تا بسپارم بتو جان را

جان باختن از جانب من یک قدم از تو

خورشید جهانی تو و ما سوخته حالان

آن ذره، که داریم وجود از عدم تو

هرگز بجز از شکر عطای تو نگفتیم

با آنکه هزاران گله داریم هم از تو

گر تشنه لبی را بدهی جرعه آبی

دریای حیاتی، نشود هیچ کم از تو

اهلی غم خود خور که بتانرا غم کس نیست

گر کشته شوی نیز کسی را چه غم از تو

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.