بابافغانی

غزل 183 | گلی که از نفسش مشک ناب بگدازد

گلی که از نفسش مشک ناب بگدازد

چرا لب شکرین از شراب بگدازد

خوش آن بدن که ز می در قبا چو گل روید

نه آنکه همچو شکر در گلاب بگدازد

بر آن سرم که چراغی ز روغنم ماند

دمی که این تن بیخورد و خواب بگدازد

گهی ز غم جگر پاره ام کباب شود

دمی ز غصه دلم چون کباب بگدازد

بدلفروزی شمع جمال او نرسد

هزار سال اگر آفتاب بگدازد

فغانی از طلب کیمیا نیاساید

مگر دمی که درین اضطراب بگدازد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.