بابافغانی

غزل 209 | حسن تو بچشم ما نگنجد

حسن تو بچشم ما نگنجد

آن نور به هیچ جا نگنجد

باز امشبم از خیال آن روی

در دیده و دل صفا نگنجد

بی مغز سری کز آفتابی

یک ذره درو هوا نگنجد

یا رب چه دلست این که هرگز

در وی رقم وفا نگنجد

گل بر سر خاک ما میارید

کانجا بجز از گیا نگنجد

بیگانه گرفت بزم آن شمع

پروانه ی آشنا نگنجد

هر شام ز یا رب فغانی

در هفت فلک دعا نگنجد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.