بابافغانی

غزل 400 | سحر ز میکده گریان و دردناک شدم

سحر ز میکده گریان و دردناک شدم

براه دوست فتادم چو اشک و خاک شدم

چراغ دیده ی من شمع روی ساقی بود

که زد بخرمنم آتش چنانکه پاک شدم

ز راه دختر رز برنخاستم چندان

که پایمال حوادث چو برگ تاک شدم

ز دلق زهد فروشان نیافتم خبری

غبار دامن رندان جامه چاک شدم

ز بسکه همچو فغانی کشیده ام دم سرد

اثر نماند ز من، سوختم، هلاک شدم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.