بابافغانی

غزل 492 | زهی شمع فلک در خرگه از تو

زهی شمع فلک در خرگه از تو

همه جادو زبانان در چه از تو

اگر اینست لب ای چشمه ی نوش

شود خضر و مسیحا گمره از تو

گدایان را ز خوان نعمت خویش

تو روزی می دهی شیی الله از تو

چه بازیها که کردی با حریفان

تو از من غافل و من آگه از تو

فروزان مهر رخسار تو از من

رخ اقبال من همچون مه از تو

سخن دانسته می گویی فغانی

زبان نکته گیران کوته از تو

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.