بلند اقبال

غزل 326 | خیمه زدسلطان عشق اندر دلم

خیمه زدسلطان عشق اندر دلم

کار بس گردیده مشکل بر دلم

گشت خون وز دیده ام آمد برون

از غم شوخی پری پیکر دلم

آرمش با ریشه از پیکر به در

جز توخواهد گر کس دیگ ردلم

بندی ازگیسو بنه بر پای او

تاجنون را در کند از سر دلم

بر ندارد دست از ابروی دوست

گر به خون غلطد از آن خنجر دلم

زاهدا کفر چه وایمان چه

من اسیر آن بت کافر دلم

در برم دل چون بلنداقبال نیست

زآنکه باشد دربر دلبر دلم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.