بلند اقبال

غزل 498 | عجب از چشم سیه راهزنی

عجب از چشم سیه راهزنی

آفت جان ودل مرد و زنی

هم به خد عبرت ماه فلکی

هم به قد غیرت سروچمنی

نه چه گفتم توکجا ومه وسرو

که تو هم گلرخ وهم سیم تنی

گو نیارند دگر مشک به فارس

که تو از زلف ختا وختنی

جان به در کی برد ازدست تو دل

بسکه جادوگر وپرمکر و فنی

شکر از هند نیارند دگر

بسکه شکر لب وشیرین دهندی

اگر ای دل تو بلنداقبالی

دایم ازچیست که اندر حزنی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.