بلند اقبال

قطعه 43 | گرچه به ملک سخنوری شهم اما

گرچه به ملک سخنوری شهم اما

غیر طلبکارها سپاه ندارم

کفش ندارم کلاه چون شودم نو

کفش چو نو گرددم کلاه ندارم

مال بود مار وجاه چاه از آنرو

مال نخواهم هوای جاه ندارم

سینه ام از بس ز درد وغصه بود تنگ

آه که در سینه جای آه ندارم

هرکه توبینی بو رهیش به جائی

من به جز از کوی دوست راه ندارم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.