شعر 23 | گو ای شده از ره خرد دور
گو ای شده از ره خرد دور
گشته به هوای خویش مغرور
پیداست ز نامه و پیامت
کافتادهای از ره سلامت
گر هست هوای مات در سر
بادت به کف است و خاک بر سر
گرد سر کوی ما چه گردی؟
بنشین که نه مردِ این نبَردی
گر باد شوی نیابیام گَرد
بیهوده مکوب آهنِ سرد
کس را نرسد به وصل ما دست
کی ذره به آفتاب پیوست؟
مقصود تو مقصدیست بس دور
عاقل شود از چنین هوس دور
کس عکس جمال ماندیدهست
کس نقش خیال ما ندیدهست
مِهر رخ ما ز دل به در کن
وز غمزهٔ مستِ ما حذر کن
چون نیست حدیث عشق بازی
بگذار حدیث عشقبازی
شاخی منشان که آخر کار
جز خون دلت نیآورد بار
گر تو ز خیال باطل خویش
در جستن حل مشکل خویش
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.