جامی

شعر 100 | سگکی می شد استخوان به دهان

سگکی می شد استخوان به دهان

کرده ره بر کنار آب روان

بس که آن آب صاف و روشن بود

عکس آن استخوان در آب نمود

برد بیچاره سگ گمان که مگر

هست در آب استخوان دگر

لب چو بگشاد سوی آن به شتاب

استخوانش از دهان فتاد در آب

نیست را هستی توهم کرد

بهر آن نیست هست را گم کرد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.