جامی

غزل 216 | دی که آن نازنین سخن می گفت

دی که آن نازنین سخن می گفت

با رفیقان حدیث من می گفت

سوی من بود اشارت غمزه

گرچه با دیگران سخن می گفت

نمک ریش دل فگاران بود

هر چه آن شوخ غمزه زن می گفت

صبحدم باد ازان شمایل خوب

نکته ای چند در چمن می گفت

لطف آن قد ز سرو می پرسید

وصف آن روی با سمن می گفت

پیش گل گاه ازان لطافت تن

گاه ازان بوی پیرهن می گفت

بهر مرغان صبح جامی نیز

حال شب های خویشتن می گفت

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.