جامی

غزل 391 | لبم از خاک پات می گوید

لبم از خاک پات می گوید

تشنه ز آب حیات می گوید

هر که محراب ابروان تو دید

عجلوا بالصلوة می گوید

عقده زلف پیچ پیچ تو را

خرد از مشکلات می گوید

زایر کعبه را مقیم درت

کافر سومنات می گوید

زاهد از ورد خویش می نازد

صوف از واردات می گوید

مست عشق تو ورد و وارد را

حیله و ترهات می گوید

جامی از ترهات بسته زبان

سخن از طره هات می گوید

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.