غزل 718 | هر کس که بیند آن لعل خندان
هر کس که بیند آن لعل خندان
انگشت حیرت گیرد به دندان
با سرو قدت لاف بلندی
از سر نهاده بالابلندان
راه غمت را با آن درازی
پیموده صد پی مشکین کمندان
جعد بنفشه در باغ بی تو
صاحبدلان را بند است و زندان
هرگز نباشد مه نیمه تو
گر خود به خوبی گردد دو چندان
درددل من دانی ولیکن
رحمی نداری بر دردمندان
جامی پسندد صد رنج با خود
جز رنج صحبت با خودپسندان
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.