غزل 923 | به شهر نیکوان مسکین غریبی
به شهر نیکوان مسکین غریبی
که جز خون خوردنش نبود نصیبی
عجب بیماریی دارم ز عشقت
که عاجز شد ز درمان هر طبیبی
چو من عاشق بسی یابی ولیکن
نیابم چون تو در عالم حبیبی
ز کویت رخ نتابم گرچه بینم
به کف تیغ جفا هر سو رقیبی
نیفتد نوبهار خوبیت را
خوش الحان تر ز جامی عندلیبی
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.