جامی

غزل 961 | آخر ای سرو خرامان ز کدامین چمنی

آخر ای سرو خرامان ز کدامین چمنی

که ز سر تا قدم آشوب دل و جان منی

لب ببستم ز سخن لیک به خلوتگه جان

گاه دل با تو و گاهی تو به دل در سخنی

بنما آن تن نازک ز قبا تا به چمن

غنچه دیگر نکند دعوی نازک بدنی

خون ما خورده چه آزار دلم می طلبی

نوش کردی می ما شیشه چرا می شکنی

می دهی یادم ازان لاله رخ ای باد بهار

چند آتش به من سوخته دل می فکنی

یار بیماری من دید و بسی فاتحه خواند

لیک شکرانه آن را که نیم زیستنی

جامی آن شوخ به خونریز تو گر تیغ کشد

ادب آن ست که گردن نهی و دم نزنی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.