جامی

غزل 91 | خط تو خضر را به سیه پوشی آورد

خط تو خضر را به سیه پوشی آورد

لعلت مسیح را به قدح نوشی آورد

هستم همه خطا را چه کنم گرنه لطف تو

آیین عفو و رسم خطاپوشی آورد

ترسم چنین که شیفته دشمنان شدی

کز یاد دوستانت فراموشی آورد

قصد هلاک اهل وفا چون کند قضا

روی دلت به راه جفا کوشی آورد

تدبیر عقل و هوش زده راه عالمی

خوش آن که ره به عالم بیهوشی آورد

بیرون ز پیرهن چو تنت را کنم خیال

در جانم آرزوی هم آغوشی آورد

گوشی بنه به جامی دلخسته پیش ازان

کش مردن از فراق تو خاموشی آورد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.