غزل 144 | چشم من چون بخت تو ناخفته به
چشم من چون بخت تو ناخفته به
کار من چون زلف تو آشفته به
فنتهٔ دلهاست چشم مست تو
شاید ار خفته است فتنه خفته به
چند گوئی من چه کردستم؟ بگوی!
آنچه با من کردهای ناگفته به
دل ببردی جان اگر خواهی ببر
ناوک تو بر نشانه خفته به
گفتی از من در دعا تقصیر نیست
سینه از چونین محالی رفته به
با تو سر اندر میان خواهم نهاد
کز طبیبان درد را ننهفته به
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.